...همگی بیاین با هم بریم به شهر شهدا...
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 14:24
هم خودشان خاکی بودند هم لباس هایشان کافی بود باران ببارد تا عطرشان در سنگرها بپیچد پلاکش را به رودخانه انداخت تا صدف ها تمام توصیه هایش را به خاطر بسپارند درست در هنگام جان دادن لبخند زد چون همیشه عادت داشت با روی گشاده به خانه برگردد از پدر شدن فقط شیرینی لالائی گفتنش را چشید آن هم برای عکس
یک بیت درد دل
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 14:24
...برخیز و باز مادری ات را شروع کن فضّه حریف گریه طفلان نمی شود...
بی حس
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 14:24
...یک مبارزهای است، وجود دارد، تمام نشده، ممکن است حالاحالاها هم تمام نشود، ادامه داشته باشد؛ در صفوف مقدّم این مبارزه باید خودتان را احساس کنید و قرار بدهید. صحنهی درگیری را ببینید. یکی از اشکالات بزرگ این است که بعضی درگیری را حس نمیکنند، صحنهی درگیری را نمیبینند، نمیفهمند که ما درگیری داریم